محمد صالح جونمحمد صالح جون، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره
کوثر جونکوثر جون، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

محمدصالح جون

عمل جراحی

1393/3/23 19:22
نویسنده : مامانی
247 بازدید
اشتراک گذاری

روز دوشنبه 12 خرداد 93 مصادف با تولد حضرت ابولفضل(ع)،مامانی شون به همراه دایی جون میخواستن برن سفر

به همین خاطر ما اونروز رفتیم اونجا تا موقع رفتن کنارشون باشیم

دمدمای ظهر ساعت 2 - 2:30 دستتو گرفتی زیر دلت و گفتی :اَ ه(یعنی جیش کردی)

چند دفعه با گریه تکرار کردی و من هم گفتم بیا عوضت کنم 

اول چکت کردم دیدم جیش نکردی ولی گریه میکردی و میگفتی اَه

به گفته مامانی پوشکتو عوض کردم و شستمت و تا درازت کردم که پوشکت کنم یه هویی دیدم زیر دلت سمت راست به اندازه یه زردآلو بزرگ قلمبه شدهسوالغمگین

این دیگه چیه؟خطاسوال

مامانی رو صدا کردم و در حالی که صدام میلرزید ،گفتم این چیه؟

مامانی یه سری تکون داد و گفت هیچی؟چرا رنگت زرد شده؟این باد فتحهغمگین

کلی داروی خونگی به تجویز مامان جون بهت دادیم ،ولی هیچ اثری نداشت

روی پاهام تکونت میدادم تا ساکت بشی اما بعد یه نیم ساعتی دل دردت شدید شد و خودتو خم کردی و شروع کردی به حیغ زدنگریه تا اینکه بابایی از سر کار اومد تا شمارو توی این وضعیت دید ،گفت چی شده؟تعجب

منم شروع کردم به گریه کردنگریه(آخه تا اونجا خودمو نگه داشته بودم)

فوری  بابایی به همراه مامان جون بردت بیمارستان

دکتر بخش اورژانس با کمی فشار بر روی اون منطقه ساکتت کرد و گفت : هر چه سریعتر به یه متخصص نشون بدین و عملش کنین که خیلی خطرناکهتعجب

با شنیدن حرفای آقای دکتر دلم شکست و اشک از تو چشمام جاری شد(اصلا ته دلم خالی شد)غمگین

شب به گفته آقای دکتر به پزشک متخصص مراجعه کردیم،ایشون هم با معاینه دقیق تر همین تشخیص دادن

گفتن هرچه زودتر عمل بشه خیلی بهتره،اگه نصفه شب دوباره همینطوری بشه و دیر به بیمارستان بیارینش و دکتر نباشه که عمل کنه خیلی خطرناکه و ...

من همینطور که دکتر صحبت میکرد،انگار صدای دکتر نمیشنیدم، نگاه به محمدصالح جون میکردم و  اشک از چشمام بیرون میومد

دکتره وقتی منو دید گفت:اصلا ترسی نداره،توکل به خدا همه چیز درست میشه،بچه یه ماهه رو هم عمل کردیم ،الان داره زندگیشو میکنه و ...

یه دکتر دیگه هم بردیم ایشون هم تشخیصشون همین بود.

دکتر برای سه شنبه 13 خرداد 93 نوبت عمل داد و گفت ساعت 12 بیمارستان باشین و بعده صبحانه به نی نی تون هیچی ندید حتی آب!

اون روز مصادف با تولد امام سجاد(ع)بود،وقتی میخواستیم ببریمت بیمارستان،عمه جون از زیر قرآن ردت کرد و ما رو راهی بیمارستان کرد

تا بیمارستان محکم بغلت کرده بودم و گریه میکردم و همون جا با دل شکسته از امام سجاد(ع) کمک خواستم.

برای آروم شدن دلم آیات اسم اعظم تا بیمارستان خوندم

اونجام که رسیدیم یک دست لباس سبز دادن تا بپوشی برای عمل آماده بشی 

ساعت نزدیکای 2 بود که دکتر اومد و تورو میخواستن ببرن بالا تا برای عمل آمادت بکنن

چون گریه میکردی و از من جدا نمیشدی،از خودم خواستن که به همراه پرستار ببرمت بالا

بردمت بالا و گفتن چند لحظه همین جا بمون تا دکتر بیهوشی بیاد و ببینتش 

به محض اینکه پرستارارو میدیدی،منو میگرفتی و  گریه میکردیگریه

تا اینکه دکتر بیهوشی اومد ببینتت و رگ پیدا کنه باز دوباره زدی زیر گریه گریه،گفت نه پسرم کارت ندارمزیبا

تا اینکه دیدن اینجوری فایده ای نداره و خانم پرستار تو رو بغلت کرد و بردت اتاق عمل 

به زور از من جدات کردن و منم مات و مبهوت گفتم:خودم دودستی بچمو دادم بردنغمگین

تو اونطرف اتاق عمل گریه میکردی و من اینطرف

دوباره برای اینکه دلم آروم بشه آیات اسم اعظم زمزمه کردم و چیزی طول نکشید که(با تموم شدن آیات) صدای گریتو شنیدم ،دوباره گریم گرفت و فوری بلند شدم ،بابایی به پرستار گفت یعنی عملش نکردن هنوز،چرا گریه میکنه؟

گفتن:عمل به لطف خدا موفقیت آمیز بود و مامانش بیاد بگیرتش ببرتش پایین

وقتی بغلت کردم ،انگار دنیارو بهم دادن و همه چیزو فراموش کردم و آروم شدم و بوسیدمت و گفتم:خدایا ممنونتم

بردمت پایین در حالی که گریه میکردی و دوست داشتی زود از اونجا بریم بیرون

به خاطر گریه هات و ندیدن پرستار ها و بقیه،آخرین اتاق بیمارستان به ما دادن و گفتن با خیال راحت کوچولوتو بخوابون

روی پاهام گذاشتمتو خوابیدیبی حوصله

خلاصه سرتو درد نیارم ،ساعت 8 شب مرخصت کردن و اومدیم  خونه

خیلی خوشحال بودی ولی ناراحت از اینکه نمیتونستی بلند شی و با بقیه بازی کنی و مثل قبل شیطنتخطا

اینم یه عکس با لباسای بیمارستان

و در آخر یه تشکر و قدردانی ویژه از مامان جون که در نبود مامانی همه جوره هوامونو داشت و نزاشت احساس دلتنگی کنیم 

اینم یه کادوی مجازی از طرف ما به مامان جون

پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/

 

 

برای شفای همه مریضا صلوات

پسندها (3)

نظرات (3)

خاله جون
17 تیر 93 17:00
بادیدن عکس لباس اتاق عمل گریه ام گرفت باخودم گفتم یک ذره بچه روعمل می کنند..خاله فداش الهی هیچ بچه ایی مریض نشه
مامان خمبل و فنقول
20 تیر 93 14:34
آخی طفلک ایشالا دیگه هیچ وقت مریض نشه
مامان امیرعلی
25 مرداد 93 22:55
با دیدن این لباس اشکم در اومد و همش داشتم تصور این رو میکردم اگه جای شما بودم(مامان محمد صالح) چیکار میکردم ایشاءالله همیشه سالم وشاد باشی محمد صالح جون