عمل جراحی
روز دوشنبه 12 خرداد 93 مصادف با تولد حضرت ابولفضل(ع)،مامانی شون به همراه دایی جون میخواستن برن سفر
به همین خاطر ما اونروز رفتیم اونجا تا موقع رفتن کنارشون باشیم
دمدمای ظهر ساعت 2 - 2:30 دستتو گرفتی زیر دلت و گفتی :اَ ه(یعنی جیش کردی)
چند دفعه با گریه تکرار کردی و من هم گفتم بیا عوضت کنم
اول چکت کردم دیدم جیش نکردی ولی گریه میکردی و میگفتی اَه
به گفته مامانی پوشکتو عوض کردم و شستمت و تا درازت کردم که پوشکت کنم یه هویی دیدم زیر دلت سمت راست به اندازه یه زردآلو بزرگ قلمبه شده

این دیگه چیه؟

مامانی رو صدا کردم و در حالی که صدام میلرزید ،گفتم این چیه؟
مامانی یه سری تکون داد و گفت هیچی؟چرا رنگت زرد شده؟این باد فتحه
کلی داروی خونگی به تجویز مامان جون بهت دادیم ،ولی هیچ اثری نداشت
روی پاهام تکونت میدادم تا ساکت بشی اما بعد یه نیم ساعتی دل دردت شدید شد و خودتو خم کردی و شروع کردی به حیغ زدن
تا اینکه بابایی از سر کار اومد تا شمارو توی این وضعیت دید ،گفت چی شده؟
منم شروع کردم به گریه کردن
(آخه تا اونجا خودمو نگه داشته بودم)
فوری بابایی به همراه مامان جون بردت بیمارستان
دکتر بخش اورژانس با کمی فشار بر روی اون منطقه ساکتت کرد و گفت : هر چه سریعتر به یه متخصص نشون بدین و عملش کنین که خیلی خطرناکه
با شنیدن حرفای آقای دکتر دلم شکست و اشک از تو چشمام جاری شد(اصلا ته دلم خالی شد)
شب به گفته آقای دکتر به پزشک متخصص مراجعه کردیم،ایشون هم با معاینه دقیق تر همین تشخیص دادن
گفتن هرچه زودتر عمل بشه خیلی بهتره،اگه نصفه شب دوباره همینطوری بشه و دیر به بیمارستان بیارینش و دکتر نباشه که عمل کنه خیلی خطرناکه و ...
من همینطور که دکتر صحبت میکرد،انگار صدای دکتر نمیشنیدم، نگاه به محمدصالح جون میکردم و اشک از چشمام بیرون میومد
دکتره وقتی منو دید گفت:اصلا ترسی نداره،توکل به خدا همه چیز درست میشه،بچه یه ماهه رو هم عمل کردیم ،الان داره زندگیشو میکنه و ...
یه دکتر دیگه هم بردیم ایشون هم تشخیصشون همین بود.
دکتر برای سه شنبه 13 خرداد 93 نوبت عمل داد و گفت ساعت 12 بیمارستان باشین و بعده صبحانه به نی نی تون هیچی ندید حتی آب!
اون روز مصادف با تولد امام سجاد(ع)بود،وقتی میخواستیم ببریمت بیمارستان،عمه جون از زیر قرآن ردت کرد و ما رو راهی بیمارستان کرد
تا بیمارستان محکم بغلت کرده بودم و گریه میکردم و همون جا با دل شکسته از امام سجاد(ع) کمک خواستم.
برای آروم شدن دلم آیات اسم اعظم تا بیمارستان خوندم
اونجام که رسیدیم یک دست لباس سبز دادن تا بپوشی برای عمل آماده بشی
ساعت نزدیکای 2 بود که دکتر اومد و تورو میخواستن ببرن بالا تا برای عمل آمادت بکنن
چون گریه میکردی و از من جدا نمیشدی،از خودم خواستن که به همراه پرستار ببرمت بالا
بردمت بالا و گفتن چند لحظه همین جا بمون تا دکتر بیهوشی بیاد و ببینتش
به محض اینکه پرستارارو میدیدی،منو میگرفتی و گریه میکردی
تا اینکه دکتر بیهوشی اومد ببینتت و رگ پیدا کنه باز دوباره زدی زیر گریه
،گفت نه پسرم کارت ندارم
تا اینکه دیدن اینجوری فایده ای نداره و خانم پرستار تو رو بغلت کرد و بردت اتاق عمل
به زور از من جدات کردن و منم مات و مبهوت گفتم:خودم دودستی بچمو دادم بردن
تو اونطرف اتاق عمل گریه میکردی و من اینطرف
دوباره برای اینکه دلم آروم بشه آیات اسم اعظم زمزمه کردم و چیزی طول نکشید که(با تموم شدن آیات) صدای گریتو شنیدم ،دوباره گریم گرفت و فوری بلند شدم ،بابایی به پرستار گفت یعنی عملش نکردن هنوز،چرا گریه میکنه؟
گفتن:عمل به لطف خدا موفقیت آمیز بود و مامانش بیاد بگیرتش ببرتش پایین
وقتی بغلت کردم ،انگار دنیارو بهم دادن و همه چیزو فراموش کردم و آروم شدم و بوسیدمت و گفتم:خدایا ممنونتم
بردمت پایین در حالی که گریه میکردی و دوست داشتی زود از اونجا بریم بیرون
به خاطر گریه هات و ندیدن پرستار ها و بقیه،آخرین اتاق بیمارستان به ما دادن و گفتن با خیال راحت کوچولوتو بخوابون
روی پاهام گذاشتمتو خوابیدی
خلاصه سرتو درد نیارم ،ساعت 8 شب مرخصت کردن و اومدیم خونه
خیلی خوشحال بودی ولی ناراحت از اینکه نمیتونستی بلند شی و با بقیه بازی کنی و مثل قبل شیطنت
اینم یه عکس با لباسای بیمارستان

و در آخر یه تشکر و قدردانی ویژه از مامان جون که در نبود مامانی همه جوره هوامونو داشت و نزاشت احساس دلتنگی کنیم
اینم یه کادوی مجازی از طرف ما به مامان جون

برای شفای همه مریضا صلوات



عمل جراحی 


